اراداراد، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 9 روز سن داره

یکی یه دونه مامان وبابا

به زندگیمون خوش اومدی ارادجون

1392/3/23 3:40
نویسنده : ارزو و وهاب
200 بازدید
اشتراک گذاری

سلامممم ارادم عشق مامانی

اول ازهمه تولدت مبارک پسرک کوچولومامان وبابا

مامان 15خرداد رفتم بیمارستان وبستری شدم قراربراین بودکه 16هم صبح دکترم بیاد وسزارینم

کنه ساعت 11.30وقت اتاق عمل داشتم

قبل اینکه بریم بیمارستان باباباوهابت قرارگذاشتیم که اخرین گردش 2نفرمونوبریم کلی گشتیم

ورفتیم کناردریا وباهم حرف زدیم باورمون نمیشدکه فرداقراره پسرکوچولومونوبغل کنیم واقعا حس

قشنگی بود

خلاصه پسرنازم ساعت 9شب رفتیم بیمارستان واول رفتم بخش زایشگاه تاضربان قلبتو چک کنن

وااااااااااااای که چه شبی بودمامانی

توی بخش یه خانوم 22ساله داشت زایمان میکرد کل بیمارستان وگذاشته بود رو سرش منم

تاچشمم بهش افتاد یهویی یه ترس عجیبی اومد تو دلم اخه خیلی داشت دادو بیداد میکردهمش

 دلم میخواست زودترضربان قلبتو چک کنن ومن بیام بیرون

انقدرترس ودلهره داشتم که یه دفعه ضربان قلبت خیلی ضعیف شد تکوناتم کم شده بود مامانی

گفتن همین جا باید بمونی تا نوار قلب بگیریم خطرناکه ضربان قلب ارادم رو90تا بود

اینم بگم مامانی دلیل اصلی ترسم این بود که اولم جلو چشمم داشت زایمان میکرد

دومم خدا سر هیچ کسی نیاره دخترش توی 9ماه فوت شده بود به خاطر فشاربالا

خلاصه ارزو میکردم زودتربیام از اونجا بیرون اما دکترم اجازه ندادوگفت باید تا صبح همونجا بمونم

وهر نیم ساعت ضربان قلبتو چک کنن

نمیدونی اون شب بابایی چی کشیداز صداش میفهمیدم خیلی نگرانه اما همش قربون صدقم

میرفت ودلداریم میدادتا صبحم بابا همونجا منتطرم موندهمینم بهم ارامش عجیبی داد

خلاصه قند عسل مامان وبابا ساعت 11شد ومنو بردن تو اتاق عمل موقع رفتن حس عجیبی

داشتم تا چشمم به وهاب افتاد بغض گلوموگرفت نمیدونم چم بودمادرجونم که خیلی نگران بود

تکنیسین بیهوشی خیلی دکترخوش اخلاقی بود خیلی بهم روحیه میدادمنم با فکراین که

عسلموتالحظاتی دیگه قرارببینم استرس ودورکردم از خودم

دکترم بهم داروی خواب اور زده بود واسه 10مین یهو دیدم میگن قندعسلت دنیا اومدببین چقدنازه

باورررررررررررررررم نمیشداین اراد من بوداوردن کنارم چسبوندش بهممممممممممممم

وااااااااااااااای خدایا چه لحظه ی قشنگی بودبغض داشت خفم میکردتوحال خودم نبودم هی

میگفتم پسرم سالمههههههههههه.................

بعدبردنم اتاق ریکاوری وبعد داشتن میاوردنم تو بخش که وهاب ودیدم واااااااااااای خدایاچشماش

پراشک بودهی پیشونیمو تندتندبوس میکرد میگفت ارادو دیدی....دیدی پسرمون چقدرماهه

ارزو.......دیدی خدا چه فرشته نازی بهمون داده

همینطوری اشکاش میرفت میگفت قربونت برم زود خوب میشی میدونم خیلی دردداری

یه پسرقندعسل با وزن 3کیلو قد 50سانتی مترشدهمه زندگی ارزو و وهاب

پسرم خوش اومدی امیدوارم که مامان وبابای خوبی واست باشیم

الان که دارم واست مینویسم 7روزت هستش مامانی

خیلی دوست داریم اراد جونمممممممممممممممممممممممم

 

 اینم اراادجونم توبیمارستان

  

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)