به زندگیمون خوش اومدی ارادجون
سلامممم ارادم عشق مامانی
اول ازهمه تولدت مبارک پسرک کوچولومامان وبابا
مامان 15خرداد رفتم بیمارستان وبستری شدم قراربراین بودکه 16هم صبح دکترم بیاد وسزارینم
کنه ساعت 11.30وقت اتاق عمل داشتم
قبل اینکه بریم بیمارستان باباباوهابت قرارگذاشتیم که اخرین گردش 2نفرمونوبریم کلی گشتیم
ورفتیم کناردریا وباهم حرف زدیم باورمون نمیشدکه فرداقراره پسرکوچولومونوبغل کنیم واقعا حس
قشنگی بود
خلاصه پسرنازم ساعت 9شب رفتیم بیمارستان واول رفتم بخش زایشگاه تاضربان قلبتو چک کنن
وااااااااااااای که چه شبی بودمامانی
توی بخش یه خانوم 22ساله داشت زایمان میکرد کل بیمارستان وگذاشته بود رو سرش منم
تاچشمم بهش افتاد یهویی یه ترس عجیبی اومد تو دلم اخه خیلی داشت دادو بیداد میکردهمش
دلم میخواست زودترضربان قلبتو چک کنن ومن بیام بیرون
انقدرترس ودلهره داشتم که یه دفعه ضربان قلبت خیلی ضعیف شد تکوناتم کم شده بود مامانی
گفتن همین جا باید بمونی تا نوار قلب بگیریم خطرناکه ضربان قلب ارادم رو90تا بود
اینم بگم مامانی دلیل اصلی ترسم این بود که اولم جلو چشمم داشت زایمان میکرد
دومم خدا سر هیچ کسی نیاره دخترش توی 9ماه فوت شده بود به خاطر فشاربالا
خلاصه ارزو میکردم زودتربیام از اونجا بیرون اما دکترم اجازه ندادوگفت باید تا صبح همونجا بمونم
وهر نیم ساعت ضربان قلبتو چک کنن
نمیدونی اون شب بابایی چی کشیداز صداش میفهمیدم خیلی نگرانه اما همش قربون صدقم
میرفت ودلداریم میدادتا صبحم بابا همونجا منتطرم موندهمینم بهم ارامش عجیبی داد
خلاصه قند عسل مامان وبابا ساعت 11شد ومنو بردن تو اتاق عمل موقع رفتن حس عجیبی
داشتم تا چشمم به وهاب افتاد بغض گلوموگرفت نمیدونم چم بودمادرجونم که خیلی نگران بود
تکنیسین بیهوشی خیلی دکترخوش اخلاقی بود خیلی بهم روحیه میدادمنم با فکراین که
عسلموتالحظاتی دیگه قرارببینم استرس ودورکردم از خودم
دکترم بهم داروی خواب اور زده بود واسه 10مین یهو دیدم میگن قندعسلت دنیا اومدببین چقدنازه
باورررررررررررررررم نمیشداین اراد من بوداوردن کنارم چسبوندش بهممممممممممممم
وااااااااااااااای خدایا چه لحظه ی قشنگی بودبغض داشت خفم میکردتوحال خودم نبودم هی
میگفتم پسرم سالمههههههههههه.................
بعدبردنم اتاق ریکاوری وبعد داشتن میاوردنم تو بخش که وهاب ودیدم واااااااااااای خدایاچشماش
پراشک بودهی پیشونیمو تندتندبوس میکرد میگفت ارادو دیدی....دیدی پسرمون چقدرماهه
ارزو.......دیدی خدا چه فرشته نازی بهمون داده
همینطوری اشکاش میرفت میگفت قربونت برم زود خوب میشی میدونم خیلی دردداری
یه پسرقندعسل با وزن 3کیلو قد 50سانتی مترشدهمه زندگی ارزو و وهاب
پسرم خوش اومدی امیدوارم که مامان وبابای خوبی واست باشیم
الان که دارم واست مینویسم 7روزت هستش مامانی
خیلی دوست داریم اراد جونمممممممممممممممممممممممم
اینم اراادجونم توبیمارستان


به زندگیمون خوش اومدی ارادجون
