به زندگیمون خوش اومدی ارادجون
سلامممم ارادم عشق مامانی اول ازهمه تولدت مبارک پسرک کوچولومامان وبابا مامان 15خرداد رفتم بیمارستان وبستری شدم قراربراین بودکه 16هم صبح دکترم بیاد وسزارینم کنه ساعت 11.30وقت اتاق عمل داشتم قبل اینکه بریم بیمارستان باباباوهابت قرارگذاشتیم که اخرین گردش 2نفرمونوبریم کلی گشتیم ورفتیم کناردریا وباهم حرف زدیم باورمون نمیشدکه فرداقراره پسرکوچولومونوبغل کنیم واقعا حس قشنگی بود خلاصه پسرنازم ساعت 9شب رفتیم بیمارستان واول رفتم بخش زایشگاه تاضربان قلبتو چک کنن وااااااااااااای که چه شبی بودمامانی توی بخش یه خانوم 22ساله داشت زایمان میکرد کل بیمارستان وگذاشته بود رو سرش منم تاچشمم بهش افتاد یهویی یه ترس عجیبی ...
نویسنده :
ارزو و وهاب
3:40



